آخرين نوشته....

 

خوب ... ۴ ماه نوشتم از غم هام ... نتيجه اش اين شد که اعتمادم و از دست دادم پيش همه...

تا منو ميديدن شروع ميکردن به نصيحت کردن که قدر زندگيتو بدون ..... منم خسته از نصيحت .... تصميم گرفتم که ديگه اينجا ننويسم و يه وبلاگ ديگه درست کنم که کسی نفهمه.... اين وبلاگ يه مقدار برام مشکل درست کرد... منم مثل هميشه باختم حتی برای ساده ترين چيز يعنی وبلاگم.....

 

اگه يه روز يه دختری ديدين که قلبش خيلی شکسته بود ٫ دلش از همه گرفته بود٫ رو گونه اون دختر چند تا قطره اشک بود و يه ويولن دستش بود بدونين منم ......

 

/ 0 نظر / 5 بازدید